دل شب است و تو خوابیدی...، قرار گذاشتی یک ساعت زودتر بخوابی...
این قند لعنتی چند هفته ای است بلای جانم شده است؛ مدام با خودم میگویم الان وقتش نیست. از عوارض بعدی اش میترسم. میترسم که زندگی مان را ناخوش کند...
آدم شجاعی نیستم، آدم بیخیالی هم نیستم. با این همه تنها ترسم از این ماجرا- لااقل آن قدرش که بر من آشکار شده است- ترس از خدشه دار کردن زندگی مان است. نه رژیم و نخوردن، نه بدِ بدِ بیماری که مرگ است و نه ترس از نماندن تو بر من احاطه ندارد؛ راستش فکر میکنم بمان تر از اینهایی و همانطور که گفتم در سطحی هم رفتنت را حق میدهم.
... میدانم که تنها نگران بد کردن زندگی توام.
کاش کنترل شود و روند رو به رشدی نداشته باشد، کاش به حاشیهٔ زندگی ام بیاید، کاش قوت و توان من را نگیرد، کاش مرا شرمنده تو نکند، میترسم رفیق...
پ ن: چند روزی بود که باید مینوشتم و تنها ادای تکلیف کردم. زمان آینده روی وبلاگ قرارش میدهم
شب بخیر...
متن نوزدهم نوشته شد و حالا بیست و سوم است. اوضاع قندک من کمی مساعد است ولی باید هوایش را داشت. امیدوارم هشداری بوده باشد که از این به بعد سالم زندگی کنم.
برچسب:
نویسنده: باربد رضاپور