سلام.
در زمان حاضر یکهویی سری به اینجا زدم و جالب اینکه پسوردش را هم یادم بود. به نظرم در کل وبلاگ امیدبخشی شده است. با فاصله مینویسم ولی مینویسم.
از روز عقد خیلی کارها کردیم...
خانۀ منیریه را با کمک هم سامان دادیم؛ یک جاهایی را با هم رنگ کردیم، یک جاهایی را بتونه زدیم، سر دستشویی را بنده [شخصاً] سقف کاذب نمودم، با محل تجمع اصناف مختلف در تهران آشنا شدیم و بورس ها را شناختیم؛ چیزهایی از این دست. بعد اثاث کشیدیم و با رضایت اولیای امور و در خفای نسبی سکونت پیدا کردیم در خانه مان. چند روز پیش مهمانیِ عروسیِ اول مان را گرفتیم و دیگر آشکارا رفتیم زیر یک سقف. اسفند هم مهمانی دوم را ترتیب خواهیم داد.
در این مدت که رفت و آمد تو به اصفهان گاهی زیاد و گاهی کم بوده زندگی ما دو چالش جدی داشته است. یکی سختی شناخته شدۀ تحصیل در اصفهان و دیگری حرف های خصوصی خلاف عفت عمومی؛ آنچه که امیدوارم مدت ها بعد برایمان مسخره باشد و از یادآوری اش خنده مان بگیرد. در مورد اول شکر خدا امور در حال حل شدن است. در مورد دوم اگرچه که پیشرفت ها بسیار خوب بوده اما من کمی نگرانم. به نظرم تو کمی بیشتر نانگران هستی و این گاهی وقت ها مرا عصبی میکند. ما در چند هفتۀ اخیر یک نوع ارتباط نوبتی آغاز کرده ایم که در جای خودش بیشتر موجب نگرانی است. به هر حال داریم امتحان میکنیم تا به یک نوع تعادل مثبت برسیم. راستش شرم دارم از بیان شرحش- حتی در این سوت و کور خانه. ان شاالله خیر باشد...
دو چالش دیگر پیش رویمان هم یکی درآمد مداوم است و دیگری ترتیبات مهاجرت. امیدوارم امور با موفقیت پیش برود.
ان شاالله جفت مان سالم باشیم، یک درآمد متوسطی حاصل بشود، زودتر بتوانیم سفر کنیم، قضایای سه نقطه حل شود و درنهایت اینکه بتوانیم در بلاد فرنگ و در یک وضعیت با ثبات لی لی مان را بزرگ کنیم؛ آن قدری دوستت دارم که بخواهم علاوه بر تو یک لی لی هم داشته باشم.
راستی دو موفقیت مهم تو در این دوره هم یکی آن کاپ معروف است و دیگری تصمیم عمومیت که اصفهان را تمام میکنی. خودت یکبار گفتی از آن روز حست به تمام ماجرای دکتری خواندن بهتر شده است. واقعاً هم همین است. تو از آن روز بسیار کمتر از اصفهان شکایت میکنی...
کماکان مهم ترین آرزوی مهم زندگیم این است که 10 سال دیگر این نوشته ها را با همان حسی بخوانم که وقت نوشتنشان داشتم...
تو در اصفهانی و حداقل تا آخر برج اینجا نمی آیی و الان داری در واتس اپ پیام میدهی.... . به شکل بسیار غیررسمی "بوس"
+ سعی میکنم دفعۀ بعد را کمی غیررسمی تر بنویسم.
++ بخشی از عنوان این پست همین الان و در آخرین "پیام های شب بخیر" از سوی تو بیان شد: "سال های دور از خانه..."
برچسب:
نویسنده: باربد رضاپور